
وقتی خورشید میره تا چشماشو رو هم بذاره
رنگ خورشید غروب چشماتو یادم میاره
همیشه غروب برام عزیز و دوست داشتنیه
واسه اینکه رنگ خوب چشمای تو رو داره
غروبا قشنگن ، با چشات یه رنگن
قشنگ ترین غروبو تو چشای تو می بینم
تموم عالمو پر از صدای تو می بینم
تو چه پاکی ، تو چه خوبی
تو شکوه یه غروبی
مث دریای پر آواز جنوبی
تو برام دیدنی هستی مث دریای جنوب
که پر از رازی و آوازی و قصه های خوب
دیدنت برای من همیشه تازگی داره
مث جنگل مث ساحل ، مث دریا تو غروب

اگه چشمات نبودن ، دنیا این رنگی نبود
رو لب پرنده ها ، دیگه آهنگی نبود
اگه چشمات نبودن ، آسمون آبی نبود
ُگلای یاس سفید ، توی هیچ خوابی نبود
اگه چشمات نبودن ، شب مهتابی نبود
پشتِِ اَبرای دلم ، دیگه آفتابی نبود
اگه چشمات نبودن ، کی واسم گریه می کرد
دل من وقتی شکست ، به کجا تکیه می کرد
اگه چشمات نبودن ، کی با من سفر می کرد
واسه جشن ماهیا کی ماهُ خبر می کرد
اگه چشمات نبودن ، کی ُگلا رو آب می داد
واسه گنجشک دلم کی یه جای خواب می داد
حالا چشمات با َمَنن که هنوز نفس دارم
جُرأت پر کشیدن از توی قفس دارم
دیگه چشماتُ نگیر ، که من آزرده بشم
مثل گل تو فصل یخ ، زردُ پژمرده بشم
تا که چشماتُ دارم شعرای تازه میگم
همش از پنجره ای ، که به روم بازه می گم
هنگامیکه در شاخ شاخ نگاهم پرنده های غریب اشک لانه کردند
موقعی که بهار صبح کوفته و کوبیده سر به درگاه خاکین قلبم سائید
آنگاه بود که در خود احساس یأ س و ناامیدی داشتم
در تجسس مونسی بودم که ناگهان نسیمی وزید
و پرده های پنجره قلبم را کنار زد
و عطر آیین عشق را به خاکروبه های دیواره قلبم رساند
نگاه بود که تو آمدی و مرااز تنهایی رهائی دادی
پس ای عشق ای غریبه امروز با صبر و متانت
به تو می فهمانم که ...
دوستت دارم